ذبيح الله صفا
377
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
« 1 » آتشى دارم بدل از آن دو لعل آبدار * باد تا زلفش پريشان كرد گشتم خاكسار خاك ره گل مىشود از آب چشمم تا چرا * آتش اندر من زد و رفت از بَرِ من بادوار گر برآرم باد سرد آتش زنم در آسمان * ور ببارم آب گرم از خاك سازم لالهزار در لب و بر سر مرا با دست و خاك از هجر او * وز دل و چشم آب و آتش بر يمين و بر يسار گه چو آبم سرنگون گاهى چو آتش تابناك * گه چو خاكم پى سپر گاهى چو بادم بىقرار تا چو آتش سركش آمد خاك پاشم بر بدن * تا چو باد از من رمان شد آب دارم در كنار آتش عشقش اگرچه آب روى من ببرد * خاك آن بادم كه دارد بوى زلف آن نگار آتش اندُه فتاد از باد هجرش در دلم * همچو دشمن زير خاك از آب تيغ آبدار شاه آتش خشم تاج الدين كه ريزد آب خصم * چون ز خاك رزمگاهش باد بردارد غبار بو المكارم آنكه بىتأثير باد آورد و خاك * آب لطفش آتش فرزندِ آزر آشكار آبگون صمصام او آتش فشاند روز جنگ * خصمِ با باد و بروت از وى شود چون خاك خوار * * « 2 » نماز شام كه از فرق چرخ علّيين * بتحت بحر فرو رفت زورق زرين چو لعبتان حصارى ز غرفههاى حصار * برآمدند كواكب ز روى چرخ برين بنات نعش تو گفتى كه ناقهء صالح * برآمد از دل خارا بمعجزات مبين چو هفت مهرهء سيمين درون حقهء چرخ * نمود پيش دو پيكر ز خوشهء پروين مجرّه همچو طريقى بگلستان اندر * بر آن طريق كواكب چو سوسن و نسرين شبى چنين و من اندر نشاط راه سفر * نهاده تيرِ گُمان چُست بر كمان يقين خبر شنيد نگار من از ترحّل من * كه اسب عزم مصمّم كشيدهام در زين چو مشترى بكمان و چو ماه در سرطان * درآمد از درم آن آفتاب زهره جبين
--> ( 1 ) - اين قصيده در مدح تاج الدين ابو المكارم است و در آن « آتش » و « آب » و « باد » و « خاك » يعنى عناصر اربعه التزام شده . ( 2 ) - اين قصيده در مدح معين الملك اشعرى است .